kaghaz & ghalam

بایگانی
محبوب ترین مطالب
نویسندگان
طراح وبلاگ : علی شفیعی
مدیر وبلاگ : امید شجاعیان

اطلاعیه مهم مدیر وبلاگ جهت جا به جایی

اطاعیه مهم جهت جا به جایی و نقل مکان

خوشبختانه فعایت دیگر نویسندگان و طراحان گروه اجتماعی کاغذ وقلم هنوز شروع نشده بود که الان متوجه شدیم این وبلاگ نمیتونه زمینه ی فعالیت مارو فراهم کنه و فعالیتمون رو به وبلاگ دیگری با همین اسم اما در بلاگفا انتقال میدیم. اگر قرار بر این بود که ما برای آب خوردن هم در بلاگ هزینه ای رو پرداخت کنیم خب به طبع میرفتیم و یک سایت اختیار می کردیم. فعالیت گروه ما صرفا یک فعالیت اجتماعی است و هیچ جنبه ی درآمدی برای ما نداره.

آدرس وبلاگ جدید ما به ثبت رسیده اما هنوز طراحی آن انجام نشده که به احتمال قوی تا یکی دو روز آینده توسط طراح پر توانمون آقای علی شفیعی صورت میپذیره و به صورت دایمی به فعالیت در وبلاگ جدید می پردازیم.

در بلاگ فقط امکان ثبت سه نویسنده بیشتر نیست اما یک گروه با تعداد نامحدود هستیم که روز به روز به تعدادمان افزوده خواهد شد.

از طراحان،نقاشان و نویسندگان هم رسما دعوت به عمل می آید که با دریافت یوزر و پسورد اختصاصی خودشان می توانند در وبلاگ فعالیت داشته و شخصا روی مطالب شخصی خودشان مدیریت داشته باشند.

پس فعالیت در این وبلاگ تعطیل و به زودی حذف خواهد شد. لطفا اطلاع رسانی کنید. از عزیزانی که ما را حمایت کردند صمیمانه تشکر می نمایم و از آنها می خواهم که مارا در وبلاگ جدید و داییمی مان نیز حمایت کنند والطاف خود را بر ما عرضه دارند.

امید شجاعیان مدیریت گروه اجتماعی کاغذ و قلم

آدرس وبلاگ جدید kaghazoghalam.blogfa.com

kaghazoghalam.blogfa.com

kaghazoghalam.blogfa.com

kaghazoghalam.blogfa.com

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۱ تیر ۹۴ ، ۰۳:۴۲
omid shojaeyan

مسافر زمان

مسافر زمان

پاهایم را یکی یکی و آرام آرام در کنار قدم های خیالم می گذارم. می خواهم این بار لباس آرزوهایم را بر تن کنم. هنوز دستان بسته ام در هر نفس، آغوش تو را فریاد می زنند. همیشه بعضی چیزها خاص هستند، ناب هستند. نه دیگر تکرار می شوند و نه فراموشی می تواند بر آنها سرپوش بگذارد. از ازدحام شهر بیزارم. شهری که در تنور خاطره های خود می سوزد و ساکنان آن به انتظار باران، یک جا نشسته اند. هنوز هم تارهای گیتارم به هوایت می نوازد. دلم برای بوسه بر پیشانی نگاهت پر می زند. نگاهی که آفتاب را آب می کند. هنوز هم اینجا کسی هست که به اندازه ی تمام لحظاتی که عقربه شمار ساعت به سرقت زمان محکوم شده دوستت دارد. می خواهم قدم بزنم، با آن خدایی که در این نزدیکی ست...

هر کسی تونست بگه مخاطب متن کوتاه من کی بوده معلوم هست که مفهوم تمام جملاتو درک کرده، نظرتون رو بنویسید

امید شجاعیان 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۴ ، ۲۱:۵۳
omid shojaeyan

آزادراه رهایی

آزاد راه رهایی

 

امتحانات تمام و زندگی همچنان جریان داشت . خودم نبودم . از یکنواختی روزمره خستگی عجیبی دلم را می زد . به ضرب سیلی در این ایام صورتم را سرخ نگه داشتم . طبق معمول هیچ چیز طبق مراد پیش نمی رفت . عزم سفر کردم . کلاس ها را در پاره ای از ابهام رها کرده و تنها به سمت کاشانه ی خود ، شیراز ، روانه گشتم . پس از اندکی تامل بر مرکبی غول پیکر تحت نام اتوبوس سوار شدم و از قضا یکی از بچه های دانشگاه هم همسفر ما شد . نمی دانستم اگر او نبود من چطور باید این چند واحد طولانی مسیر را پاس می کردم . کسانی که شاید تا دیروز با سلامی سرد از کنار هم می گذشتیم امروز هم سفره ی کلام و مرهم دردهای یکدیگر شده بودیم . دلگرمی اعتبار با او و مساعدت و همنشینی اندکی از خاطر پریشان و مضطرب مرا تقلیل میداد . همه چیز برخلاف روال همیشگی داشت خوب پیش میرفت . 9 ساعت گذشته بود و ما تا دیار خود 3ساعت فاصله داشتیم . مراد دل من حاصل شد . حادثه ای که انتظارش برایم کم رنگ شده بود و داشت باورم میشد که این بار بی دغدغه سفرم به اتمام میرسد اتفاق افتاد . مرکب افسار گسیخته شده بود و تسمه دراند . در بیابانی که هیچ پتروسی برای جان فشانی نبود . ما بودیم و سکوت و سیاهی . گویا افسانه ی زندگی من تمامی نداشت . پیاده شدم و رفتم ذره ای از احوال خود را بر زمره ی بانی این سفره تخلیه کنم . همین که خواستم دهان بگشایم و به جدلی دیگر بپردازم لرزشی حاصل از سردی و بی ملایمتی هوا را در وجودم احساس کردم . این حس در گوشت و استخوانم رخنه کرد و دست از پا درازتر بر جسد بی جان مرکب خود سوار شدم . پس از 2 ساعت و اندی تاخیر معجزه ی عصای مرکب دار مارا از این بساط رهایی داد و مرکب به تاخت و تاز پرداخت . پس از رساندن مسافران ماتم زده به نقطه ای امن و عطف تابع سفر با تعویض مرکب مابقی راه تا شیراز را پیمودیم . نکته ی جالب ماجرا هم آنجا بود که تقریبا 1 و نیم برابر هزینه ی این 12 ساعت را من در مسیر نیم ساعته از ترمینال تا کلبه ی درویشی خویش به لطف افزایش قیمت بنزین و نرخ کرایه ها ملزم به پرداخت بودم که این هم زمینه ای بود برای تشکر من از جناب آقای بنزین الدوله . نفس عالی چاق، بنزین جان.

امید شجاعیان

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۴ ، ۰۲:۴۷
omid shojaeyan

ماکارونی،قهرمان دوی ماراتون خوابگاه (طنز)

ماکارونی، قهرمان دوی ماراتون خوابگاه

سیاست­ های خوابگاهی ارتباط شدیداً متقابلی با سرو غذا دارد و در میان غذاهای گوناگون ماکارونی با رشته­ های بلند قامت و رعنای خود رنگ و لعاب دیگری دارد. داغ عشقی که تا ابد روی سینه­ ی دانشجویان حکاکی شده خواهد ماند. ماکارونی یا ماکارون نقش اول ماجرا و اختتامی بر جنجال ها و شورش­ های خوابگاهی­ است. آن­گونه که در دو روز آخر هفته با مرحمت دست اندرکاران دانشگاه از سرو غذا در سلف ممانعت شده و این قدرت اختیار و تنوع انتخاب را به دانشجویان واگذار کرده ­اند که از این حیث ما وام­دار وجود با برکت آنان بر سر سفره­ هایمان هستیم؛ لذا همه جوره دعا گوی انتصابات این عزیزان هستیم. دو روز و چهار وعده­ ی غذایی، صبحانه پیش­کش. بحث و گفتمان در میان صاحب نظران اهالی هر کلبه­ ی خوابگاه برپا می­ شود. زیبایی این بحث­ ها این است که همیشه ماکارون گیسو طلا رقبای خود را کنار زده و با شکوه همه­ ی دانشجویان را محو تماشای خود می­ کند. من چون که خودم از ماکارونی متنفرم بنا به تصمیم جمع از نطق کردن سر باز می ­زنم. در چهره­ ی دوستان هم اخمی حاکی از انتخاب دگر بار ماکارون برای ریاست مجلس سنا دیده می­ شود؛ اما به طرز عجیبی هیچ کدام به مخالفت دهان نمی­ گشایند. انگار سنگ را بسته و سگ را گشاده اند . فلسفه­ ی این ماکارون چیست را خدا می­داند و بس. وقتی اسمی از نام برده به گوش همگان می­رسد انگار نوای صوتش دانشجویان بخت برگشته را جادو می­ کند و حالا از سر مخالفت یا هر چیز دیگری همه سکوت اختیار می­ کنند و حرفی برای گفتن ندارند. آن­جا است که باید گفت: آوازه­ ی چشمان تو هر دانشجویی را به زانو در می­ آورد. چهار وعده­ ی پشت سر هم ماکارونی. وای به حال این که روز دیگری در هفته تعطیل رسمی باشد؛ یعنی همین آش است و همین کاسه... .

امید شجاعیان

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۲۲:۵۷
omid shojaeyan

ازدواج

ازدواج

نوزادی که تا دیروز با نازهای کودکانه، گریه­ ها و خنده­های خود قند را در دل والدین آب می ­کرد در گذر زمان به بزرگ­ترین مرحله­ ی زندگی خویش م ی­رسد و بالغ می­ شود. نقطه ­ی عطفی که زندگی او را از مرحله کودکی و نوجوانی جدا و قدم­هایش را رهسپار دوران دیگری می­ کند؛ رویدادی از زندگی که با تغییر نگرش فرد همراه است و حس استقلال و تبلور را در وی می­ پروراند. رفته رفته فرد بزرگتر می­ شود و شخصیت او شکل کلی­ تری به خود می­ گیرد؛ اینجاست که فرد فقدانی را در خود احساس می­ کند؛ نیازی برای کامل شدن و پروراندن احساس که تنها تشکیل خانواده بساط رسیدن به این مهم را فراهم می­آورد. جوان با ازدواج کردن به سردرگمی­ های ذهنی خویش پایان می­ بخشد و خود را از خیال پردازی­ های دوره­ ی جوانی رها می­ کند. ازدواج باعث رشد و نمو شخصیتی و شکوفایی حس­ ها و استعدادهای دو جوان می­ شود. با ازدواج حس از خود گذشتگی، حسی که فرد در آن نیازهای دیگری را بر نیازهای خود ترجیح ­دهد و ارجعیت ­بخشد، میان دو زوج جوان تقویت می­ شود و عشقی که حاصل  هم­ نشینی آن­هاست سبب ایجاد انگیزه ­ای م ی­شود که محرک زندگی آن­هاست و محبت را در رگ­ هایشان به گردش درمی­ آورد. دو جوان در کنار یکدیگر به کمال می­ رسند و در زندگی مشترک خود ایفای نقش می­کنند و آرامشی را احساس می­کنند که قبل از آن در تکاپوی جستن آن بودند؛ آرامشی که هیچ­گاه و در هیچ­جای دیگر پیدا نمی­ شود. ازدواج سنت نیکویی است که نهال رسیدن به کمال را در دل جوانان آبیاری می­ کند و زندگی آنان را بارور می­کند. زندگی مشترک سبب می­ شود زوج­ ها مانند یک روح در قالب دو بدن، غم­ خوار مشکلات یکدیگر باشند و بتوانند به هم تکیه کنند. امروزه فرهنگ ­های نا به ­جا و چشم و هم چشمی­ های گوناگون ازدواج را سخت­ تر کرده است که باید با نگرشی عمیق این ناهنجاری­ های کاذب و بی­ منطق را کنار زد و زمینه­ های شکل­ گیری این پیوند مقدس را فراهم آورد تا جوانان طعم حلاوت عشق راستین حاصل از ازدواج را بچشند و زندگی خود را بر مبنای این اصل بنیادین و اجتماعی بنا کنند.

امید شجاعیان

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۰۹:۴۷
omid shojaeyan

حریم و تحریم

حریم و تحریم

تحریم پشت تحریم، اتخاذی که دولت امریکا برای به گِل نشاندن کشتی ایران در پیش گرفته است. قصه­ ی ایران و تحریم، فریادی بی­ منطق حاکی از شاخ و شانه کشی امریکا، گل سر سبد دنیای غرب، است که ظاهراً تمامی هم ندارد. درآغازکار، بریتانیا رسم تحریم علیه ایران را باب کرد؛ تحریمی که در زمان نخست وزیری محمد مصدق و به منزله­ ی واکنش علیه ملی شدن صنعت نفت ایران صورت گرفت. رژیم پهلوی در سال 1357 سقوط کرد و جمهوری اسلامی ایران به پیروزی رسید. دنیای غرب که دست نشاندگان خود را در ایران از دست داده بود به هر ریسمانی چنگ می­زد تا آب رفته را به جوی برگرداند؛ تلاشی که بی­ نتیجه ماند و جمهوری اسلامی ایران به هیچ وجه حاضر به باج دادن نبود تا آن جایی که رهبر انقلاب اسلامی صراحتاً امریکا را شیطان بزرگ خطاب کرد. امریکا که از توان نفتی و مواد اولیه­ ی ایران خبر داشت و استقلال آن­ را زنگ خطری برای خود می­دید با بهانه تراشی­ ها و تصویرسازی­ های متعدّدی ایران را مورد تهاجم قرار می­داد. نخستین تحریم امریکا علیه ایران پس از رویداد گروگان گیری دیپلمات­ های امریکایی در سفارت امریکا در سال 1979 انجام گرفت؛ به دنبال این جریان امریکا متقابلاً 12 میلیارد دلار از دارایی­ های دولت ایران را مصادره کرد. پس از آزادی گروگان­ ها توسط دولت ایران، این مصادره پایان نیافت و دارایی­ های ایران تا به امروز مورد ضبط واقع شده است که البته در مذاکرات اخیر باراک اوباما، رئیس جمهور فعلی امریکا، اعلام داشته که ایالات متحده قصد بازگرداندن این مبلغ را به صورت اقساط به ایران دارد. دو سال پس از پیروزی انقلاب جمهوری اسلامی ایران جنگ تحمیلی با عراق آغازشد. در جریان جنگ، امریکا تحریم­ های فروش اسلحه علیه ایران را وضع کرد؛ جنگی که کشورهای متعددّی از جمله امریکا در زیر بیرق عراق به این کشور یاری می­رساندند و در طرف دیگر ایران یکه و تنها بود. با این وجود ایران توانست در برابر تهاجم این بیگانگان بایستد و هشت سال با آن­ها مبارزه کرد. در سال 1987 به دنبال اتهام «حمایت از تروریسم» امریکا علیه ایران، رونالد ریگان تحریم­ های کامل­تری را اتخاذ کرد. در سال 1995 نیز بیل کلینتون، رئیس جمهور وقت امریکا، به وضع تحریم­ های دیگری اقدام کرد که طبق آن شرک ت­های نفتی امریکا از سرمایه­ گذاری در طرح­ های نفت و گاز ایران منع شده بودند. در سال 2007 شرکت­ های مایکروسافت و یاهو ایران را از لیست کشورهایی که خدمات وب دریافت می­ کردند خارج نمودند. امریکا که مواضع دفاعی ایران را در برابر تحریم نسبتاً مستحکم می­دید، برآن شد تا تحریم ­های خود را علیه ایران به اوج برساند و از آن­جایی که امریکا با جبر خود، نظر چپاول­ گران دست­ آموزش را با خود همراه می­کند، نزاع بین ایران و دست ­آموزان امریکا بالا گرفت. به دنبال شدت گرفتن اختلافات بین ایران و کشورهای عضو دائم شورای امنیت سازمان ملل و اتحادیه­ ی اروپا دو قطع نامه­ ی تحریمی علیه ایران وضع شد. همچنین پس از اعلام اتهام امریکا مبنی بر این که بانک ملت، ملی و صادرات ایران حامی مالی نهادهای تروریستی هستند، بانک جهانی از دادن خدمات به این بانک­ های ایرانی خودداری کرد. به گفته­ ی مقامات دولت امریکا تحریم­ های اعمال شده علیه ایران سخت­ ترین و فلج کننده­ ترین تحریم­ ها در طول تاریخ دنیا است؛ تحریماتی که هر چند کار کشور ما را برای بقا و ماندن در حوزه­ ی رقابت خیلی سخت ­تر کرده است؛ اما نتوانسته ایران را از پای درآورد. ایران کشوری جهان سومی و در حال توسعه است که فعالیت خود در زمینه ­ی توسعه و فناوری را از همان روزهای اول انقلاب آغاز کرده است. از آن جایی که انقلاب اسلامی تنها یک انقلاب سیاسی نبود، تغییراتی در ساختار اجتماعی جامعه نیز شکل گرفت که تحول صنعتی یکی از آن موارد است. تحریم­ هایی که امریکا ضد دولت ایران برپا ساخت، خود تلنگری برای گام برداشتن ایران در عرصه­ ی استقلال ملی بود. امریکا که می­ خواست با این کار خود ایران را به چالش بکشاند، ناخواسته خود بساط پیشرفت در تکنولوژی و استقلال صنعتی را برای ایران فراهم آورد. فعالیت­ های ایران برای مبارزه با تحریم­ ها به سمت ملی شدن و بومی شدن پیش رفت که باعث شد امروزه ایران پیرامون تکنولوژی پیشرفت­ های چشم­گیر و قابل ملاحظه­ ای داشته باشد. ملت ایران آموخته است که ازتحریم­ ها در جهت خودکفایی استفاده کند و از این رو به دستاوردهای بزرگی رسیده است که در زمره­ ی آنان می­توان به این موارد اشاره کرد:

  1. ایران در میان هشت کشور برتر هسته­ ای جهان.
  2. قدرت تولید مستقل موشک­ هایی با برد بیش از 2000 کیلومتر و از این رو قرار گرفتن در ردیف کشورهای دارای این قدرت در جهان (شهاب 3، قادر، سجّیل و...).
  3. هشتمین کشور در تولید علوم پیشرفته­ ی نانو  در جهان و اولین کشور در جهان اسلام.
  4. رتبه­ ی نخست سرعت رشد علم و تکنولوژی در جهان با 10 برابر سرعت متوسط رشد علمی در دنیا.
  5. رتبه ­ی دوم جهانی در کسب سلول­ های بنیادین.
  6. هفتمین قدرت برتر دریایی جهان با توان طراحی و ساخت کشتی­ های اقیانوس­ پیما.
  7. سومین کشور با توان طراحی و ساخت انواع سد در جهان.
  8. قرارگیری ایران در ردیف پنج قدرت سایبری دنیا.
  9. قرار گرفت جمهوری اسلامی ایران با تولید رویانا، اولین گوسفند شبیه سازی شده، در بین پنج کشور دارای توان شبیه­ سازی.
  10. رتبه ­ی نهم در تولید بیوداروها.
  11. دومین کشور دارای فناوری تولید پهبادهای رادار گریز در جهان.
  12. هشتمین کشور فضایی دنیا.
  13. قرارگیری در ردیف ده کشور تولید کننده زیر دریایی در جهان.

موارد ذکر شده بخشی از دستاوردهای جمهوری اسلامی ایران در برابر تحریم­ ها است. این دستاورد­ها پیرو منویات  مقام معظم رهبری است که فرمودند : «همین تحریمی که حالا گفته می­ شود تشدید کردند یا رو به تشدید دائمی است، خب، از اول وجود داشته. ما علاوه بر این، جنگ هم داشتیم؛ در عین حال ما بحمد الله این پیشرفت­ ها را پیدا کردیم. تحریم­ ها فرصت است، قدر این فرصت را بدانید.»

 

نوشته شده در تابستان 1393نشریه خانواده اردیبهشت، شیراز/فارس

امید شجاعیان

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۰۹:۲۸
omid shojaeyan

داعش

داعش (دولت اسلامی عراق و شام)

گروهک تروریستی افراطی داعش که نام خود را از اختصار حروف اول «الدوله الاسلامیه فی­العراق و الشام» گرفته است، در سال 2013 میلادی سر از خاک بیرون آورد و رسماً فعالیت خود را در سوریه و عراق آغاز کرد. رهبری این گروه به دست ابوبکر البغدادی است که قبل از این گروه، گروه­ های تروریستی متعددی را تشکیل داده بود. گروهک داعش که شیوه­ ی خشونت و قساوت را در پیش گرفته است با حمله به 8 زندان در عراق از جمله زندان بادوش در نینوا و زندان ابوغریب به ترتیب 1400 و 500 نفر از زندانیان را فراری داد که اغلب آنان به این گروه پیوستند یا در صورت عدم پیوستن کشته شدند. نکته­ ی مهمی که در رابطه با این گروهک تروریستی خود را بیشتر نشان می­ دهد توانایی آن­ها به خاطر قدرت نظامی نیست؛ بلکه استفاده از قدرت تبلیغاتی، جنگ روانی و خشونت است که باعث ایجاد رعب و وحشت در میان اقشار مختلف دولت عراق گردیده و زمینه را برای پیشبرد اهداف آنان فراهم آورده است. استراتژی اشاعه­ ی ترس به کمک جنگ روانی، خیانت فرماندهان ارتش و نظامیانی که امنیت شهر را در اختیار داشتند و به ظاهر حافظ جان و مال مردم بودند و شاید حمایت دست­ های پشت پرده از جمله عواملی هستند که داعش را به بزرگ­ترین گروهک تروریستی حاضر در دنیا مبدّل گردانده است. آن­ها با خریداری افراد، تبلیغات گسترده، شایعه سازی، بزرگ­ نمایی، فعالیت افرادی در شبکه­ های اجتماعی همچون فیس­بوک که خود را نمایندگان این گروهک خطاب می­دهند و پخش عکس­ ها و فیلم­ های همراه با خشونت و وحشی­گری و... در تلاش برای ساختن اقتداری تصنعی برای خود هستند. صورت­گری­ هایی که بسیاری از فعالیت ­های آنان مشابه گروهک طالبان در افغانستان است که با دخالت امریکا همراه شده­ بود. یکی از وحشیانه­ ترین فعالیت­ های جنایت کارانه­ ی داعش که جمعیتی 13 تا 15 هزار نفره دارد، بمب­ گذاری در حله و کشته شدن حدود 114 نفر بود. این گروه که از پرچم­ های یک­ دست مشکی استفاده می­ نماید با آوردن کلمه­ ی اسلام در نام خود می­ خواهد تصورات موجود در دنیا را نسبت به اسلام خدشه­ دار کند. پرچم­ هایی که در آن­ها شعار «لا اله الا الله» و « محمد رسول الله » به چشم می ­خورد؛ شاید دست ­های پشت پرده می ­خواهند خبر از چیز دیگری دهند. بوی توطئه، تصویر سازی و خیانت به مشام می­ رسد. چندی است که امریکا می­ خواهد خود را وارد جریان نماید و طبق معمول نقش منجی دنیا شدن را بازی کند نقشی که موضوع اصلی اغلب فیلم ­های ساخته شده در هالیوود امریکا را در بر می­ گیرد. فیلم­ هایی که در آن­ها دنیا توسط شخصیت­ های اصلی و قهرمان داستان که از قضا همه هم امریکایی از آب درمی­ آیند نجات داده می­ شود. هر جا سخن از اعتماد است، نام ایالات متحده­ ی امریکا می ­درخشد. پنتاگون و وزارت خارجه­ ی امریکا قبل از ظهور این گروه موضع­ گیری خود را مشخص کرده بود و به طرز عجیبی از همان اول می­ خواست این قضایا را از خود تبرئه کند؛ همان­طور که در سال 2011 میلادی نام رهبر گروهک داعش «البغدادی» را در لیست افراد جنایت­کار و تحت تعقیب قرار داد. «از در درآمدی و من از خود به در شدم / گویی کزین جهان به جهانی دگر شدم». این رفتارها، حادثه­ ی 11 سپتامبر 2001 را در ذهن­ ها تداعی می­ کند، بهانه تراشی­ های امریکا و ادعای آنان نسبت به وجود تروریسم در عراق و یاری­ جویی از دوستان همیشه در صحنه ­ی خود برای تحمیل جنگ با عراق که زیاد نتوانست حمایت دوستانش را برانگیزد و یک ­تنه دنیا را به چالش کشید. مشابهت داعش با طالبان و اتفاقات دیگری که انگار همه و همه چهره­ ی به­ ظاهر صلح گرایانه ­ی امریکا را تمثیل می­ کند. شاید که داعش هم حقوق بشری از نوع امریکایی باشد، ساخت ه­ای دیگر از هنر کاردستی سازی صنعتی امریکا...

 

نوشته شده درتابستان1393 نشریه ی خانواده اردیبهشت،شیراز/فارس

امید شجاعیان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۰۹:۱۰
omid shojaeyan

گشتاور دانشجو حول دانشگاه (طنز) (نصفه ی دومی)

گشتاور دانشجو حول دانشگاه (طنز) (نصفه ی دومی)

 استاد گفت: ((بچه­ ها کسی از شما دستمال کاغذی نداره واسه پاک کردن تخته؟)) همه دیوانه­ وار به هم نگاه می­ کردیم. انگار نه انگار. مثل این­که هیشکی دستمال نداره. یه دفعه یه صدای پریشان از ته کلاس برخاست، نشون به این نشون که دستمال داره. استاد پرسید: ((صفر کیلومتر هست دیگه؟)) و اون شخص در جواب استاد از سر سادگی خودش گفت: ((فقط یه بار)) کلاس غرق خنده شد و استاد در جواب گفت: ((اون رو واسه خودت نگه دار که بی شک در استفاده­ ی از اون از تخته سزاوارتری)). از قضا بین خانوما یه سوپرمن برخاست و یه دستمال به استاد داد. استاد تخته رو پاک کرد و تدریس و شروع کرد. ماژیک خیلی کم ­رنگ می­ نوشت، ما هم که دیگه نطق نکردیم و تا آخر کلاس جزومون و با توجه به اون ماژیک می ­نوشتیم. هرجا کم­ رنگ می­ نوشت ما هم کم ­رنگ می­ نوشتیم و هر جا هم که دیگه خیلی خیلی کم رنگ بود و اصلاً معلوم نبود ما تو جزومون جای خالی می­ ذاشتیم و توی پرانتز جلوش می­ نوشتیم: ((جاهای خالی را با عبارت مناسب پر کنید)) .با تشکر از ماژیک عزیز. کلاس تموم شد. رفتیم یه سر به سایت دانشگاه بزنیم. یه ساعت دیگه دوباره کلاس داشتیم که باید می­ رفتیم ساختمون قدیم. 56 دیقه دم در سایت معطل بودیم که راه باز بشه بریم تو. وقتی هم که رفتیم جز یه سلام و خسته نباشی به مسئول سایت چیزی نتونستیم بگیم و برگشتیم واسه کلاس بعدی. سرویس هم که نیست و باید بزنیم به بر و بیابون تا ساختمون قدیم. هراسی نیست. آخه تو راه بخار می­شیم وقتی رسیدیم به بالای دانشگاه با چتر می­ پریم پایین. اینم یه راهشه دیگه. بهش می­گن تفریح بین کلاسی. مرسی از مسئولین که بساط رفاه ما رو مهیّا می­کنن. بعد از کلاس چنان مسابقه­ ی سرعتی برگزار می­شه که وسط راه بچه­ ها از لباسای خودشون هم سبقت می­گیرن و بی بال و پر به سلف می­رسن . همیشه این­جور مسابقات با یه سری تلفات جانی هم رو به رو می­شه، ولی خوشبختانه تلفات مالی در کار نیست. همه یکی دو ساعتی پشت در سلف تجمع می­ کنند تا وقتی در باز می­شه از شدت خوشحالی اشک تو چشمای بچه­ ها جاری می­شه  یکی دو ساعت دیگه هم باید تو سلف منتظر باشیم تا غذا رو به سلف برسونن. از قرار معلوم می­خوان آپولون هوا کنن. بعد بری تو صفی وایسی که از جلوی سلف تا ورودی دانشگاه درازا داره. حتی گاهی دیده شده که بچه­ ها تو صف یه کمربندی دور شهر ایجاد کردن که حتی در حمل و نقل­ های هوایی هم اختلال ایجاد شده و پروازها با چندساعت تاخیر انجام شدن. یه تفاهم عمده­ ای که بچه­ هایی که غذا خوردن با اونایی که نخوردن دارن اینه که هر دو روزه به دهن هستن؛ با این تفاوت که یکی روزه کامل و اون یکی روزه کلّه گنجیشکی گرفته. به قول یکی از رفیقام ما که همه گشنه­ ایم، خدایا هر چی آدم سیره بزن تو دیوار. همین که نوبت ما شد آسمون تپید. سلف غذا تموم کرد. نمی­دونم جریان رزرو غذا چیه که اونایی که غذا رزرو کردن هم از شانس نبود غذا برخوردارن. شایدم این فقط اقبال نگون بخت ماس. به مس دست می­زنیم طلا می­شه. با رفیقم اومدیم بیرون. ایکیوسان شدم و یه فکر به سرم زد و بالاخره تصمیم کبری رو گرفتم. با این تفاوت که اون کبری شونه، من امیدشونم. به خودم گفتم: سبو بشکست و دل بشکست و جام باده هم بشکست، خدایا در سرای دل چه بشکن، بشکنه، بشکن. برگشتیم ساختمون جدید تا به عنوان یک حرکت حماسی از عابر بانک تغذیه کنیم و یه کاردی به شکممون بزنیم. خلاصه، دل و صابون زدیم تا این­که رسیدیم. صفحه­ ی نمایشگر عابر بانک و که دیدم تموم دنیا رو شونه­ هام سنگینی می­کرد. حالا سنگینی شکم خالی هم از یه طرف دیگه. تنها روزنه­ ی امیدم هم کور شد. نوشته بود: ((با عرض پوزش سیستم در حال حاضر قادر به ارائه سرویس نمی باشد)).

بگذریم ... حالا وقت نتیجه گیریه ... یادمه یه بار سر یکی از کلاسا همین که خواسم متحول بشم و یه نتیجه­ ی اساسی بگیرم، خوابم گرفت؛ گویا این چیزا به دانشجو نیومده، فقط مال آدم بزرگاس.  

در کل از هر چی که بگذریم، خداییش به دانشجو بودنش می­ارزه... .

 

امید شجاعیان

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۰۸:۵۱
omid shojaeyan

گشتاور دانشجو حول دانشگاه (طنز) (نصفه ی اولی)

گشتاور دانشجو حول دانشگاه (طنز) (نصفه ی اولی)

 زنگ ساعت، صبح شد و بازم کلاس، بچه­ ها پاشید بریم. ولی نه! یه لحظه وایسید، ادبیات داریم، حضور غیاب نمی­کنه، خب چه کاریه، بگیریم بخوابیم. دوباره زنگ ساعت. پس از چند بار که ساعت رو هی واسه پنج دیقه­ ی دیگه می­ذاریم و می­خوابیم بالاخره بیدار می­شیم. تازگیا چقد از صدای زنگ ساعت متنفر شدم. لال هم نمی­شه. هی پشت سر هم. انگار اوران بوتان تو حلقش گیر کرده. سرویس داره میره و طبق معمول باید دو، سه کیلومتر دنبال سرویس بدوییم. فکر کنم دیگه کم­ کم بتونم رکورد دوی ماراتون دنیا رو جا به جا کنم؛ اونم تو این خار و خاشاک مسیر یکی از دانشگا ه های کرمان که انصافاً اگه زره هم پات می­کردی سوراخ می­شد. این راننده­ ها هم که اصلاً واینمیسن. فقط کافیه یه لحظه غفلت کنی، سرویس میگه: میگ میگ و تو افق محو می­شه. به هزار زور و بدبختی که شده خودمونو می­رسونیم به میله سرویس و ازش آویزون می­شیم، حنا دختری در مزرعه هم این­قدر نمی­ خواس مثل ما واسه هر کاری هفت خان رستم رو طی کنه. وای! نه ... سرویس خراب شد. باز جای گازوئیل دلستر ریخته توش، آخه مسئولین نهایت رسیدگی و به ما دارن و جهت رفاه حال دانشجوا به هر کاری دست می­زنن. کشون کشون سرویس خودشو به دانشگاه می­رسونه. وقتی بچه­ ها پیاده می­شن باور نمی­کنی این همه جمعیت که میان بیرون داخل سرویس بوده، دست کم میشه تو کلون شهر جاشون داد. اونم دوتا نه یکی. به ورودی که می­رسیم چنان بساط احترامی راه میفته که سر تعارف کردن که کی اول بره داخل همیشه 10، 15 دیقه دیرتر می­رسیم سر کلاس. وای به حال این­که تو این شرایط تشنه هم باشی، آخه بدلیل وفور آب سردکن سر این­که کدوم و انتخاب کنی؛ بخاطر این همه تنوع در عجب میمونی و 10 دیقه دیگه هم این­جا سپری می­شه. در کلاس و که میخوای باز کنی می­بینی در یه گیر داره پشتش. یه آن احساس قدرت بهت دست می­ده و از هم کلاسیت که باهاته دستمال قدرتتو می­گیری و می­بندی و می­شی داداش کایکو. در و با یه فشار اساسی باز می­کنی که یه دفعه صدای خنده­ی بچه­ ها بلند می­شه. لا اله الا الله یعنی چی شده؟ خودمو یه ورانداز کردم ببینم آیا شرایط سوژه شدن رو دارم، همین که برگشتم دیدم وای... دو نفر از بچه­ ها پشت در نشسته بودن که با باز شدن در زمین خوردن. به کلاس نگاه کردم و دیدم چه همهمه­ ای سر جا گرفتن به پا شده. یه نفر کنارش دو تا صندلی خالی بود. نزدیک­تر که میخوای بری و بشینی، می­بینی یه خودکار رو یکی و روی اون یکی یه آدامس موزی گذاشتن، با این مفهوم که این دوتا صندلی جای کسیه. خلاصه چنان چپاولی بر سر ارکان صندلی صورت می­گیره که حتی هاچ، زنبور عسل رو هم به تحیر وا می­داره. حدوداً چهل تایی صندلی تو کلاس بود که با سطل آشغال می­شد چهل و یکی. جالبه که شصت نفر نشسته بودن و جالب­تر این­که هنوز 15، 16 نفر دیگه جا ندارن و باید برن صندلی بیارن. مثل تام و جری میفتیم دنبال گیر آوردن صندلی. تو این روزا از بس صندلی جا به جا کردیم لباسامون حسابی برامون تنگ شده. البته خیالی نیست چون از اون ور رژیم غذاییمون به دلایلی که در ادامه می­گم جبران که می­کنه هیچ، لباسامون 2، 3 وجب هم اضافه میارن و آدم و تو این فکر فرو می­برن که می­تونن لباسارو 2 نفری هم بپوشن. وارد یکی از کلاسا که شدم باورتون نمی­شه چی دیدم، تا حالا این­قدر خوشحال نشده بودم. از شدت خوشحالی تو پوست خودم نمی­ گنجیدم. یه کلاس خالی دیدم که دو تا چیز خوش ­تراش و دل­ربا جلب توجه می­ کرد. دوتا صندلی ناز و تا نخورده. مثل اسکناس 10 تومنی می­مونه . خدایا این خوشحالی رو از ما نگیر. با رفیقم صندلی­ ها رو برداشتیم و از چندتا از بچه ها خواستم بیان ما رو اسکرت کنن تا نکنه تو کلاس کسی قصد شوم گرفتن صندلی­ ها رو از ما داشته باشه. رفتیم سر کلاس. هنوز استاد نیومده بود با این­که نیم ساعتی از وقت کلاس می­گذشت. یکی از بچه­ ها سرزده اومد تو کلاس و گفت: استاد نمیاد. همه پاشدیم و از کلاس اومدیم بیرون که یه دفه استاد رو تو راهرو دیدیم و دست از پا درازتر برگشتیم سر کلاس. همه نشستن جز من و رفیقم. خدایا مگه من چه گناهی کردم؟ گویا صندلی­ های ناز و خوش­ تراش ما رو به عاریه سرقت کرده بودن. ذلیل مرده نمی­دونم چرا این حرف رو زد. شاید اینا همه نقشه بوده که صندلی­ های مظلوم ما رو از چنگمون در بیارن. رفتیم بیرون و به زور دوتا صندلی دیگه پیدا کردیم و آوردیم؛ با این تفاوت که دیگه به این صندلی­ ها دل نبستیم. آخه هنوز که هنوزه از شکست عشقی ­ای که صندلی­ های قبلی بهمون داده بودن داشتیم رنج می­ کشیدیم. استاد بلند شد که تدریس و شروع کنه. از قضا، کلاغ قصّه به جای برداشتن پنیر و گول خوردن از روباه، تخته پاک­ کن ما رو برد و گول ما رو هم نخورد. خداییش تخته خیلی خیلی با تراشه­ های دست­خط میخی افرادی که معلوم بود به این خط ماندگار از دوره هخامنشی کاملاً تسلّط دارند زخم خورده و رنجور بود. چسب زخم هم جوابش نمی­داد. آخه الان یه ماهی میشه که دوتا چسب زخم از باقی مانده­­ی پولی که تو داروخونه صندوقدار به من داد تو جیبمه. گویا به کار تخته هم نمیان. لامصب از اون موقع دیگه دستمون هم زخم نشده...

 ادامه دارد...

امید شجاعیان

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۰۷:۲۹
omid shojaeyan

شوریده

شوریده

چه سخت است که از پنجره ی خیالت رو به تجلی باورهایت بایستی و از کرنش های درونت به وادی عشق پناه ببری اما از آشوب های سردرگریبان زندگانی ات رهایی نیابی ....

 

چه سخت است که در اندیشه ی فردا با تمامی باید ها و نبایدهایش به یک باره غرق در حوضی به عمق صدای خروشان ماهیان تنگ نقاشی شوی و دودمان امروزت را بر باد دهی ....

 

چه سخت است که از روزنه ی عشق به گذشته ی شیرینی که خاطرات بر جای نهاده غبار حسرت و غوغای احساس را نظاره گر باشی و تمامی همدردیت جز آهی بر پیکره ی گذشته نباشد ....

 

چه سخت است که در دنیایی غوطه ور شوی که فریادهای زمانه در آن خفته باشد و در سکوت وهم سر از ریزش برگ درختان سرخ آغشته به فساد و تباهی درآوری ....

 

چه سخت است که طبیعت رنگ بر رخساره اش را به سرخاب تصنعی ترجیح دهد و فخر این رسوایی را بفروشد و زلالی آب با رنگدانه ها ی هفت رنگ به نشان زینتی، رنگین کمانی پنهان شود ....

 

چه سخت است که گام های خورشید از آسمان پر بکشد و ما به تماشایش بنشینیم و از تار شدن لحظات زندگی لذت ببریم ....

 

چه سخت است که دل خوش به زنده بودنیم

غافل از این که خیلی وقت است که مرده ایم ....

 

امید شجاعیان

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۴ ، ۲۲:۴۳
omid shojaeyan